مادر مرا ببخش ،ای ناله !

بارق شفیعی

 

ای ناله !

 بارق شفیعی 

« برندۀ جایزۀ ادبی رحمان بابا » 

ای ناله !

سالهاست که بیرون جهی ز دل،

هنگامه ساز و گرم

پُر سوز و آتشین.

 

شبها به گاه تیره گی مرگبار غم-

از گیر و دار دهر،

وز دست رنجها،

درپیچ و تاب موج سبکسیر آه من،

زی آسمان به سوز تمنا شدی بلند

پُر درد و شعله خیز،

تند و شرر فزای.

 

لیکن… نسوخت پردۀ پندار گرمی ات

برقی نزد شراره ات اندر نگاۀ من

نی سوختی سپهر

نی کاخ قدرتش

نی رخنه کرده ای به دل پاسبان او

تا چند و تا کجا ؟

در بند آن و این:

محبوس وهم و ترس

گرفتار مهر و کین؟

 

ای ناله !

یا خموش و یا آسمان بسوز !

تا باز گردد آنسوی این پرده راه من.

در آن بلند جای:

از قدسیان عرش…

وز محرمان بزم حقیقت کنم سوال:

کای آنکه رسته اید ز غوغای مهر وکین

آنجا چرا چنان ؟

اینجا چرا چنین ؟

 

 

کابل

۴/٢/١٣٣۸

                       

 

                                    مادر، مرا ببخش !…

 

مادر، مرا ببخش!

میخواستم به باغ تو، نخل امید من:

سبز و بلند و شنگ و شگوفا شود، نشد !

هر شاخه،

هر ستاخ –

پُر برگ و بار و خرم و زیبا شود، نشد !

هر برگ گل به شاخ:

تصویر جلوه پرور فردا شود، نشد !

 

مادر، مرا ببخش !

میخواستم به گاهِ بهارِ شگوفه ها

ذرات جان من

چون نور عشق

گرم و شتابان و پُر فروغ:

در رگ رگِ شگفتن گلها شود، نشد !

 

مادر، مرا ببخش !

میخواستم ز چاکِ گریبانِ دره ها

این پاره های پیکر خونین کوهسار

- وادی خامشان -

تا شعله زار دامن تفتان دشتها

با شبنم بهار چمن شستشو دهم

تا هر که بنگرد به تو، شیدا شود، نشد !

 

مادر، مرا ببخش !

میخواستم که هر چی ز خاک تو سر زند :

با رنگ و بوی زینت روی زمین شود،

میخواستم که هر کی به نام تو میزید :

نیروی آفرینش عصر نوین شود،

- جهان آفرین شود-

طراح نظم تازۀ دنیا شود، نشد !

 

مادر، مرا ببخش !

میخواستم به دامن صحرا، چکادِ کوه،

بر اوج سبز شاخ ِ سپیدار دیر سال:

هر زند خوان زندۀ باغ و بهار تو

بهتر ز هر عقاب فضا گردِ کاینات:

سیمرغ رهگشای ثریا شود، نشد !

 

مادر، مرا ببخش !

که در روزگار من:

« آیین طالبانۀ » بگذشته های دور،

پرغوی جنگلی ِ ستمباره گان زور :

دست ستم ز دامن پاکت رها نکرد .

 

مادر، مرا ببخش !

میخواستم برون و برونتر ز خویشتن:

هر همزمان من

از دانه گی برون جهد و خرمنی شود

یعنی به رغم « من » همه جا « ما » شود، نشد !

 

مادر، مرا ببخش !

زین واپسین « گناه » :

میخواستم تمامت این نا تمامها،

این ایده آلها،

از من جدا شود

وین جان نا توان:

ز « آینده » نا امید،

بی انتظار و بیخود و تنها شود، نشد !

 

بارق شفیعی

دلو ۱٣۸۱ خورشیدی ( جنوری ٢٠٠٣ میلادی)

روتنبورگ هوم – جرمنی

 

Comments are closed.


Hit Counter provided by technology news