نشر این نوشته احساسی موازین نوین ژورنالیسم را بر می‌تابد؟

نشر این نوشته احساسی موازین نوین ژورنالیسم را بر می‌تابد؟

 این نګاشتهء وزین رابخاطر آشنایی دیرنم با شخصیت شیفته ء عشق وحقیقت ، استاد ګرانمایه حیدری وجودی که عمرپر بارش  طولانی باد ! برګزیدم . حیدري وجود در سالهای دشوار بیکاری وخانه نشینی من وقتی به کتابخانهء عامه ء کابل میرفتم چون پدر بزرګوار هر آنچه برای تحقیق وپژوهش نیازم بود ، بدستم میداد وچه بسی که شیرین ترین قصه های زندګیش را با من در میان میګذاشت وبه صبر ومقاومت دعوتم میکرد. من اورا نمونهء ازشایسته ترین مردان حق وسلامت انسان دوستی یافتم.

ش.حصین

===============================================================

 

لرزه‌های ممتد و سنگین طناب‌های صوتی، گلویش را امان نمی‌داد و صدای خسته‌اش آهسته در دهلیز می‌پیچید. صدا خیلی خسته به نظر می‌رسید، خیلی خسته و ترحم‌بر انگیز. اندام‌های صوتی تقلا می‌کردند که یاری‌اش رسانند تا او پیام‌اش را به مردی که بی‌تفاوت بر صندلی‌اش نشسته بود، بازگو کند. به نظر می‌رسید مردی که «بی‌تفاوت» بر صندلی اش تکیه زده بود، این صدای خسته را تشخیص نداده بود و معرفتی با آن نداشت و لزوماً این بی‌تفاوتی را حمل بر بی‌احترامی او نمی‌گذاریم.
تازه کلید را انداخته بودم که وارد دفتر شوم، صدا با روح من مأنوس بود و مرا به خود کشانید. لختی بی‌تحرک و گوش به صدا ماندم، صدای خسته در هاله‌ای از تقلاهای بی‌انجام در خود می‌پیچید و پیام روشنی را به من نمی‌داد. به سمت صدا رفتم. دیدم یکی از ستاره‌های درخشان ادب و عرفان افغانستان با قامت اندک خمیده و عصایی در دست، با پیاده دفتر یکی از واحدهای اداری وزارت اطلاعات و فرهنگ در گفت‌وگو است. استاد چیزی می‌گفت و مرد نشسته بر صندلی بدون غور شنیدم که گفت: «رییس صاحب نیست در جلسه رفته است.»
با گام‌های تندتر خود را به استاد رساندم، دست‌اش را بوسیدم و تعارف کردم که بر نیمکت اتاق انتظار بنشیند. چهار طبقه را پیاده بالا آمده بود و خسته‌گی را به وضوح می‌شد در سیمایش دید. گفتم :«عرض‌تان را به من بگویید در خدمت‌تان هستم استاد.» ورق پاره‌هایی را به من داد و گفت: «می‌خواستم وزیر را ببینم و اما حضور نداشتند، کار من با ریاست منابع بشری است.» رییس نیز در نشستی شرکت کرده بود. درخواستی استاد در مورد معاشی بود که باید در بدل کار در «کتابخانه عامه» دریافت می‌کرد. دست استاد را گرفتم و در حالی‌که به سمت معینیت امور نشرات رهنمایی‌اش می‌کردم، گفتم: «عرض‌تان را به معین نشرات بگویید که در جلسه رهبری مطرح کنند و به آن رسیده‌گی شود.»
رفتاری توأم با متانت و تواضعی توأم با عزت نفس که ویژه استاد است را می‌شد در رفتارش دید. به من گفت: «کار من مربوط بخش اداری می‌شود و قبل از این‌که پیش سانچارکی به تبریکی بروم، چگونه ورق عرض را پیش کنم.» خیالش را از این تعارفات راحت کردم و گفتم: «استاد شما بزرگ همه ما هستید و آقای سانچارکی از دیدن شما خوشحال خواهند شد و نیاز به تعارف نیست.» هر دو نزد معین نشرات رفتیم و معین از استاد با جبین گشاده استقبال کرد و تعارف کرد بنشیند.
چیزی که پیش‌تر از آن یاد کردم؛ «عزت نفس»، استاد به تکرار شنیدم که اصطلاحی را به کار می‌برد؛ «به‌خاطر احتیاجات طبیعی…»، انگار پرداختن به «مادیات» نزد استاد امر نادرستی بوده باشد و اما تقلا می‌کرد تفهیم کند که به مادیات تنها در حد رفع «احتیاجات طبیعی» ضرورت دارد و دیگر از بند هر چه مادیات است رها و بی‌پروا است. من در حالی‌که بغضی گلوگاهم را فراگرفته بود، با دیدن اندام مختصر و باریک استاد، پرسشی ذهنم را مشغول کرده بود که چگونه می‌شود روحی چنین با شکوه در قالب این اندام مختصر بگنجد؟ و به تکرار «به خاطر احتیاجات طبیعی» را از زبان استاد می‌شنیدم و یاد آن شعر حضرت حافظ افتادم: مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک / چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم.
عرض می‌کنم خدمت‌تان. استاد حیدری وجودی که هم اینک در کتابخانه عامه به شکل «قراردادی» وظیفه‌دار است و کارهای ارزشمندی را انجام داده است، ماهانه معاش ناچیزی دریافت می‌کند و در حالی‌که علی‌القاعده ارزش معنوی کارهای استاد در محاسبه نمی‌گنجد و اما به تعبیر خودش، برای رفع «احتیاجات طبیعی» او نیز مانند هر انسان دیگر، نیاز به پولی دارد که به این احتیاجات طبیعی رسیده‌گی کند.
هر چند خوشبختانه، طی دو روز بعد از دیدار استاد و شنیدن عرض او، رهبری وزارت به عرض استاد رسیده‌گی کردند و اما من می‌گویم دولت افغانستان باید استاد وجودی را بیشتر از این مورد نوازش قرار دهد و ما همه باید قدر «نجم‌العرفا» که استاد وجودی بدان ملقب است را بدانیم.
بسیار پیش آمده است که ما قدر شخصیت‌ها و بزرگان‌مان را، تا زمانی‌که در قید حیات بوده‌اند، ندانسته‌ایم و پس از مرگ از او بتی ساخته‌ایم و او را پرستیده‌ایم. لذا همه مسوولیت داریم برای استاد و دیگر بزرگان فرهنگ و ادب، که غالباً در شرایط مناسبی به سر نمی‌برند کاری انجام دهیم، چه این‌که این کار در حد نوشتن یک متن باشد، اما دریغا که تنها با «نوشتن» راهی را نمی‌توان به جایی برد. پیش از آن‌که دیر شود، پذیراگر استاد باشیم زیرا او تا همیشه با ما نمی‌ماند و به تعبیر حافظ: عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار.
خدای تعالی استاد وجودی را سالیان دراز دیگر عمر با ثمر ارزانی کند و ما را توفیق بدهد در خدمت استاد باشیم.

Comments are closed.


Hit Counter provided by technology news