خلیلی نامه

Abdul Hai Habibi 03-2

نفثته المصدورقرن بیستم

 

یا

 

خلیلی نامه

 

 به جواب

 

 

حبیبی نامه

 

 

از عبدالحی حبیبی افغانی

 

یادداشتی برکتاب

امواج با عظمت شب کران تاکران وطن محبوب ما افغانستان را در خود فروبرده است.شب تاریک و زمانه پر آشوب است. فرار از سایه ء شب  قافله های بزرک  واغلب بی برګشت سفر به غربت را به وجود آورده است.کاروانهای هجرت به دیار غربت بی پایان است ،روزګار به علت آشوب بزرګ ومرموزی که برکشور تحمیل داشته است ،اعتماد وهم زبانی را به تیر بسته است ،عمق وپهنا وشدت  ودوام فاجعه  را هنوز پایانی پیدا نیست. راهبان نور  وسعادت آدمی  در داخل کشور محصور ودر بند وزنجیر اند. آنهائیکه «اقبال » آورده اند وسر به سلامت کشیده وره به بیرون برده اند، با افتادن در چنګال  فتنهء روزګاربا فرسخها جدا از هم  ویا با تن وروان بجان هم افتاده اند، نه به هم بلکه بادرد ودریغ!در برابر هم صف بسته اند، چنانکه ګویی همه جادو شده اند.

جای دعوت به عشق ومحبت ودوستی را غبار کینه وعداوت ودشمنی  ګرفته است.در چنین روز ګار درد بار، که نصیب هیچ خلقی مباد! از قضا یکی ازشیرینترین  سروده های دعوت به عشق ومحبت ودوست داشتن وآرزوی شیرین همزبان شدن ، میراث یک نسل پیش از ما بدستم رسید.چګامه ء «نفثته المصدوریا خلیلی نامه به جواب حبیبی نامه»وثیقه ء است ګویای تلاش  دوست آزرده خاطری  که همزبان وهم آرمان وهم بازویش را با همه سخت ګفتن  از عداوت وخودستیزی به محبت وهمصدایی فرا میخواند. 

خوانندګان را روشن خواهد بود که شادروان علامه استاد عبدالحی حبیبی وشادروان استاد خلیل الله خلیلی دو فرهیخته ء صاحب سخن بکمال رسیده میهن مارادوستی ها وهمزبانی های دیرینه ء  در میان بود. درآواخر دهه ء سوم سده ء روان هجری شمسی  استاد عبدالحی حبیبی در قطار حلقه ء وکلای ضد استبداد وبیعدالتی های اجتماعی  به مثابه ء سخن ګوی  صاحب اندیشه وبلند دست این حلقه در شورای دورهء هفتم چنان بر دل وجګر دربارستمګر وقت  ریخت که دربار وګماشتګان آن  آشکارا قصد جان او کردند. ودر یک شب تار نامردانه بر منزل او در جاده ء ولایت ریختند تا این صدای حق وحقیقت را برای همیش خموش کنند. از قضا آنشب حبیبی در منزلش نبود. بیچاره نوکر خانه چنان مورد ضرب وشتم اوباشان دربار بخاطر ندادن آدرس حبیبی به آنها قرار ګرفت که مرګ را دربرابر چشمانش دید.ولیک لب به سخن نه ګشود.حبیبی آنشب مهمان خسرش مرحوم آیازی در ده افغانان کابل بود. وقتی فردای آن شب از واقعه آګاهی یافت ، قضیه را با یاران پارلمانی وسایر دوستانش در میان ګذاشت،مشوره های همه برین شد که حبیبی برای خفظ سلامت جان خود مدتی ترک وطن ګوید. او چنان کرد . اما حبیبی مردی نبود که به این ساده ګی دست از مبارزه ومقاومت بردارد. حبیبی در پاکستان با استواری تمام به افشای چهره های به ظاهر آرام وحق بجانب  دربار محیل وقت پرداخت ودرین فرصت جریده ء وزین «آزاد افغانستان» را که درس  آموزش سیاست ومبارزه بود بصورت دوامدار بدست نشر سپرد. دربار ازین امر  به جنون آمد  وبرای مقابله با حبیبی  به شیوه ء معمول عبدالرحمن خانی  وسایل تطمیع ، تهدید وحیله ونیرنګ را بکار ګرفت. وبالنتیجه نزدیکترین یاران حبیبی  را به مقابله با شخصیت او بزبان آوردند.درین میان استاد خلیل الله خلیلی را نیز  ګذیری نبود، واز مجبوریت خود  مذمت نامه ء را به نام «حبیبی نامه»  علیه دوست  شرینتر از جانش انشاد کرد.استاد حبیبی که چنین انتظاری نداشت  سخت بر افروخت وبه ګله آمد وجواب خود را  به نظم شیرین دری کشید. که میخوانید.  

خواننده ء ګرامی را  روشن باد که قصد ما از تجدید چاپ  این آموزنده ترن درسنامه  روزګار به هیچوجه  ارج ګداشتن به یکی وکم بهادادن  به  شخصیت به کمال رسیده دوست دیګرش نیست. آنهادوست هم  بودند وتا پای جان  باهم دوست  وهم آوا وهمصدا ماندند. نګارنده را به هردوی شان ارداتی بودمعلوم.متن این زیبا حماسهء ادبی  خواننده را نشان خواهد دادکه چه درس بزرګی  در آن نهفته است  ،در دنیای روانسوز غربت حرف حرف این درسنامه که عشق به وطن وانسان وطن است بدون شک چنګی به دلهای ما خواهد زد ودرسی برای همګرایی وهمصدایی ما خواهند بود.از همینست که  انتظار بخشایش از روح بزرګ استاد خلیل الله خلیلی را باخود داریم 

روان هردو استاد شعر وسخن شاد باد!

یادداشت: نسخه ء اصلی«نفثته المصدور قرن بیستم»یا خلیلی نامه بجواب حبیبی نامه ،سرودهء شادروان استاد عبدالحی حبیبی را شادروان محمد ابراهیم خواخوږی درسالهای که افغانستان در چنګال اردوی شوروي وقت بود به بمن به این امید سپرد که روزګاری این شهکار بلند وپر محتوی ادب دری رااز نو چاپ وازګزندروزګار در امان نګهدارم .اینک امانت بزرګ را که باری نسخه های تایپی آنرا تکثیر داشته بودم نخست زیب صفحهء ویب سایت استقلال ساخته ودر موقع مناسب به چاپ درخور حالش اقدام خواهم کرد.

ش.حصین

                      

 

 

خـــلـــیـــلـــی نـــامـــه

سحرګه ای نسیم صبګاهی! 

بَرَد چو نور خور شب را سیاهی

ګزرهمدوش خورچون پیک انوار

زخیبر بګذروازکوه شینوار

الا ای پیک خوشرفتار بخرام

به کابل رو ،ګشا بالی به بګرام

ګذر برمشکوی یاران همدم

بران باغ وګل ویاران همدم

دیار من ،دیار رادمردان

دیار دلکش مردان افغان

وطن آن مدفن آبا واجداد

الهی جاودانش دار آزاد

وطن آن قبله ګاه خردمندان

بنام او، روان ما ست نازان

وطن آن کعبهء امال افغان

وطن، آن مایه ء اقبال مردان

وطن، آن سجده ګاه ماکه دایم

بګیتی مجد وجاهش باد قایم!

مرا جزسوی او ګرسجده ګاهی

بود،نابودګردان یا الهی

وطن،رویم بجز سویت مبادا!

بهشت من بجز کویت مبادا

دیار یار وکهفِ نیکمردان

کنام شیرو شهرپهلوانان

مرابا اوست عشق لایزالی

مبادا خاطرم زین مهر خالی

الا باد صبانرمک خرامی!

بکوی هموطن یار ګرامی

رسان سوز دل مهجور مارا

نوا های شب دیجور مارا

سرشک لعل فام ارغوانی

بیفشان بر وطن ګر میتوانی

زما جز آه وسوز ودرد وفغان

نباشد ارمغانی بهر اخوان

بګو به هموطن از من سلامی

رسانش از «حبیبی» یک پیامی

کزان دم کز وطن ګردید مهجور

ازو شادی وخوشکامی بود دور

بیاد تان خورد خون جګر را

بسوزد راهِ ګرم خود شرر را

چه باشد حال آن مرغی که افتاد

بدور از ګلستان از جور صیاد؟

چه باشد آن شیدای مجنون

که زهجران لیلی شد جګرخون؟

چه باشد حال طفل مهد پرور

که افتاد دور از آغوش مادر؟

همین حالم شمر در هجران یاران

فشانم اشک خونین همچو باران

خلیلی ای خلیلی!یار دیرین

تویی در بزم یاران قند شیرین

تویی نیکو خلف مر فروخی را

سرایی همچو شکر فارسی را

زتو ‍ګر بزم سخنګرمست اکنون

الا ای خوشنوا مرغ همایون

نخواهد شد فراموش صحبت تو

پر از خنده لب پرطیبت تو

دریغا کز جفای دورِ ګردون

همی از شومی این بخت واژون

زجور دهر وچرخ لاجوردی

شدم دور از وطن در نا مرادی

فتادم در قفس از سیر ګلشن

غنودم از جان دربین ګلخن

زبزم دوستان آواره ګشتم

بکوی دیګران بیچاره ګشتم

نبینم روی یار مهربان را

نه آن ګلشن نه آن آب روان را

نسیم کابلم داروی جانست

شمیم کابلم روح وروان است

بیا ای باد جان بخشای کابل

خدا را رشته زین بیمار بګسل

پیام من رسان یاران مارا

بګو از من خلیلی آشنا را

شنیدم که ګفتی چامه ء را

 سرودی یک حبببی نامهء را

درآن یادی ازین مسکین نمودی

چه خوش ګفتی همانا دربسفتی

براعت در کلامت چږن نظامی

تویی سردار شهر خوشکلامی

ولی دادی بمن دشنام بی مر

تو ای خوش حرف بیوجدان کافر

نباشد شرط خوشخویی وآزرم

که ګویی نا سزا بی فکر وبی شرم

خصوصاً یار دور افتادهء را

غریب ، بی وطن، آوارهء را

زظلم ظالمان از ملک مهجور

به شهر دیګران از خانمان دور

زتیغ جور ظالم نیم بسمل

که اورا نیست جز بیماری دل

ګناه کو وراجز عشق والفت

بود آیا ګناه هی مهروخلت؟

مرا اګر هست تقصیری بود این

که بسیارم وطنخواه هست آئین

ندارم قبله ګاهی غیر آن خاک

بګویم حق همی بی ترس وبیباک

ازین رو وطن آواره ام من

اسیر غربتم بیچاره ام من

تو میدیدی که در شورای هفتم

همانا حق بګفتم آنچه ګفتم

سرودم داستان درد ملت

ګشودم عقده های قلب ملت

ندایم دایما حق بود، وحقا

که این باشد ګنه در کشور ما

چه ګویم همنوا، از دست ظالم

چه ها دیدم زانواع مظالم

خلیلی ای خلیلی جان من بین

چرا کردی بمن توهین وتحقیر

شنیدم اینکه یک پیغام دادیی ب

وقاحت کردی ودشنام دادی

نه خوی راد مردان است دشنام

بجز اشخاص بی وجدان بد نام

چه ګو یی نا سزائی یار خود را

کزین ره خوش کنی بادار خودرا

نباشد رسم مردان نیک کیش

بیالودن به دشنام لب خویش

دریغا ای شاعر که داری

کلام نغز ، ولیک بی وقاری

نداری مسلک وآئين مردی

بګفتی برخلاف آنچه کردی

بیاد آر آنکهاندر بزم احباب

سرودی داستان جور ارباب

نمودی شکوه ها از بند وزندان

کشیدی سالها رنج فراوان

کنون بهر رضای یک ستمګار

دهی دشنام ما، ای مرد بیعار؟

بیاد آر آنکه بودی قید زندان

همی نامت نبردی جمع یاران

به کنج هاویه بودی چو ابلیس

نبودت قوت و یارای تلبیس

در آندم هم به پیش این بزرګان

نمودم ذکر هایت نا قدر دان

سرودم داستانی از هنر هات

زمحرومیت وزحیران آفات

بحق ، حقِ که در حق تو کردم

نکوئیها که می آمد زدستم

بیاد آر قندهار وآن بهاران

به یاد آر ګرمی بزم نیکویان

بیاد آر آنکه بودی نفی ومحروم

دوچشمت خونچکان از طالع شوم

 در آندم نیز نکوئیت جستم

به آب مدح بد خوئیت شستم

زتو جز بد ندیدم ناجوانمرد

چنین کاری که با همدرد کرد؟

نخواهم من زتو انعام خود را

جفا کم کن مده دشنام خود را

وګر ګویی هزاران لعن نفرین

زمن بادا بتو، ای مرد بیدین

خلیلی ای خلیلی دارمت دوست

تویی شاعر ولیک خلقت نه نیکوست

شکر بارت زبان ولیک خاطرت

به انواع فضولها ست ماهر

خدا ای کاش باشعر دلاویز

همیدادت کرکرکتر مسلی نیز

مفتن کوتهی!در لمحهء چشم

بینګیزی هزاران فتنه وخشم

خدا دادت همی ای مرد ګمراه

ید طولای فتنه، قد کوتاه

مرا چون نیست با یاران سرجنګ

نمیخواهم فتد برخاطرت زنګ

نمیګویم فزونتر دګفت وګویت

سخنها از فضولی های خویت

همین بس اینقدر ګفتم ورفتم

زدشنامت بسی در تاب وتفتم

بیا یارم سخن ګو از ګلستان

از آن دار ودیار سرووبستان

به پیش آنکه دور افتد زکشور

بود حرف دیار ودوست خوشتر

مرا یکرایحه زان کوی وبرزن

بود بهتر زګلزار وګلشن

نسیمی کز وطن خیزد خوش آید

مرال در کالبد جانی فزاید

به اشک من که در شبهای هجران

همیریزد بدامان همچو باران

به آن کهسار وان عظمت وآن مجد

بآن مستی و به آن شور وآن وجد

به آن جان ودل پرشور افغا ن

به آب کابل وخاک خراسان

بچهر روشن فرزند آن خاک

بغزنی وبزابل ،بست وخا واک

که هر زره ازان خاک دلاویز

وزان کوه ودیار عشق انګیز

بود چون توتیا چشم ګریان

مداوای دل وجان غریبان

الا ای هموطن اددر شب تار

رسد آهم به ګرد چرخ دوٌاِر

بسی شبها نمایم آه وزاری

کند جانم به پیکر بیقراری

تپد بر بستر غم پیکر زار

بود یاد وطن نشتر وخار

الا ای هموطن بفرست پیغام

از آن دار ودیار ویار ګلفام

غریب وبیکس وبیچاره ام من

بملک دیګران آواره ام من

نه همدردی ، نه یار غمګساری

نه قلب بیقراران را قراری

خرامی کن بسوی کوی بیمار

مرا زین درد و رنج وغم نګهدار

خدا راهموطن!رحمی بجانم

بدین شبهای تنهایی ممانم

بیا خوش نسیم کوه میهن!

که مشتاق تو ام دلداده ام من

دلم در طوف آن باغ وبهاران

تنم در زیر بار هجر یاران

بنه مرحم بزخم قلب بیمار

خدا را!نګهتی زان بوم وبر آر

مشو غافل صبا از حال زارم

شنو آوای قلب بیقرارم

منم کز جور اشخاص ستمګر

فتادم دور از آغوش کشور

خدایا سوز آن دل را به هجران

شود آنکس چو من خوار وپریشان

فتد دور از وطن در خاک  غربت

ګرفتار هزار اندوه ومحنت

بسوزد خاطرش درهجر میهن

شود آوارهء صد کوی وبرزن

الهی خاک غربت جای وی باد

هماره خاک غربت در پای وی باد!

بسوزد داغ هجر کشوش دل

بپد از رنج آن چون مرغ بسمل

فتد در چنګ یک جلاد خونخوار

بخیزد قهرمان از دشت وکهسار

بکف در دشنهء دلدوز بادا

رعیت جو،ستمګر سوز بادا

برآرد تا دمار از روزګارش

کند در کنج زندان خوار وزارش

بر انداز وطن،اهریمن زشت

هر آنکو تخم استبداد را کشت

که تا جور از وطن نابود ګردد

حیات قوم ما مسعود ګردد

وطن ګردد بهشت جاویدانی

شود از رنګ وریوحور خالی

برآید بر افق مهر درخشان

وطن ګردد بهعدل وعلم تابان

 

 

 

 

 

ادامه دارد

Comments are closed.


Hit Counter provided by technology news